۱۳۸۹ دی ۱۰, جمعه

اعترافات تکان دهنده

نوشته شده در جمعه سوم دی 1389 ساعت 7:25 شماره پست: 38
مدتیه که یه بازی بین بچه های بلاگر رایج شده و همه شروع میکنن به نوشتن یه سری اعترافات و بعد یه نفر دیگه رو به این بازی دعوت میکنن. فکر کنم چیز جالبی باشه. من هم توسط هملت عزیز به این بازی دعوت شدم. حالا میخام چند تا از اعترافاتم رو که تا بحال به کسی نگفتم اینجا ذکر کنم فقط به شرطی که کسی بهم تیکه نندازه:
۱- من از تاریکی میترسم مخصوصن وقتی که تنها باشم.
۲- یه بار به یه پسر ۱۵ ساله پیشنهاد ترای دادم.{چهره سرخ شده}
۳- یه بار یکی از بچه های بلاگر رو به شدت سرکار گذاشتم و پیچوندمش. اونم کسی نبود غیر از نویسنده پسران رباط کریم چون خیلی از دستش عصبانی بودم.
۴- توی امتحان آمار و احتمال دوره کارشناسی ورقه امتحانی خودمو یواشکی دادم به دوستم تا جواب سوالات رو از روش بنویسه. خودم بیست شدم اون هیجده! البته این خفن ترین تقلب عمرم نبود!
۵- یه بار یکی دیگه از بچه های بلاگر رو هم به طرز فجیعی سرکار گذاشتم و اونم به شدت از دستم ناراحت شد و باهام قهر کرد و دیگه برام کامنت نمیزاره. اسمش رو نمیگم چون فکر نکنم راضی باشه اسمش رو بگم اما امیدوارم منو بخاطر کارم ببخشه اگرچه فقط قصد شوخی داشتم.
در پایان من کسی رو به بازی دعوت نمیکنم چون فکر کنم بیشتربچه ها به این بازی دعوت شدن و نیازی به دعوت من نیست.

اسرار التوحید- کفن دزد

نوشته شده در سه شنبه سی ام آذر 1389 ساعت 21:34 شماره پست: 37
شیخ نگاه به مریدان همی داشتی که یک یک نعره زدی و جامه دراندی و از اوضاع زمانه پریشان احوال و هی بر گذشته غبطه خوردی که در گذشته همه چیز بهتر بود مملکت اوضاع نکو داشت و سروری بس مسرور در میان مردمان همی بود و بر حکمرانان قبلی غبطه خوردی که سگشان میارزید براینان و چونان قصه سر میدادند که جگر بنی بشر ریش ریش میگشت و هلاک میشد. شیخ چون چنین دید ناگاه خنده ای سر داد بزرگ و شکم خویش بر گرفت و قاه قاه روده بر گشتی. مریدان چون این حرکت بدیع از وی دیدند علت جویا شدند که چگونه است شیخ ما بر احوال زار میخندد و آن را به سخره میگیرد حال که ما از خویشتن جوک و لطیفه در نمیکنیم! شیخ گفت همانا احوال شما مرا به یاد سرگذشتی از مردمان ده اخمخمیان انداخت و چون این گفت باز هرهر بخندید. مریدان چشم گرد شده و سق دهان برلب و دندان فرود آمده که این سرگذشت ده اخمخیان چه بوده که شیخ عارف و صاحب کرامات و متصل به غیبیات ما همچون کسخلها خنده سر میدهد و قهقهه میزند. شیخ چون کنجکاوی آنان دید لب به سخن گشود و گفت همانا در سالیانی دور در سرزمین اخمخیان مردی سالخورده رو به موت بود و چون آثار مرگ در خویش بدید یک یک پسران گرد خویش جمع کرد و گفت همانا مرا با شما وصیتیست بس گران. فرزندان گفتند ای پدر سالخورده بگو وصیت تو چیست که ما را به گرد خویش جمع کرده ای؟ مرد سالخورده گفت همانا من در عمر خویش کار ناپسندی میکردم و چون پارچه ساتن گران بود و مردم کفن مردگانشان از ساتن همی ساختند من بر گوشه ای از مرده شور خانه کمین همی کردمی و چون آنجا خلوت یافتمی به طرفه العینی کفن آن میت را بدزدیمی و به بازارفروختمی و پول نامشروع همی کسب کردمی. آری فرزندانم آن کفن دزد مشهور شهر من بودم و درهمه این سالیان مردم بر پدر من لعنت فرستادی و گفتی خداوند پدر این کفن دزد را نفرین کند چون کفن مردگان ما میدزدد و ما را در اندوهی عظیم فرو میکند. حال ازشما فرزندانم این میخواهم که به راه مشروع کسب مال کنید و مال مردم نخورید و اگر هم میخورید چنان مالی بخورید که در آن از برای شما هم لذت باشد و از برای آنان هم لذت و اینگونه مال خوردن همانا در لوای اوپن ریلیشن شیپ آزاد است و بس نکو! چون شما ازراه نامشروع کسب مال کنید مرا که پدر شما باشم نفرین خواهند کرد و من نمیخواستمی که در دیار باقی دیگران نفرینم کنند و چون پیرسالخورده این جمله گفتی جان به جان آفرین تسلیم کردی و گور به گور گشتی. فرزندان در مرگ پدر خویش جامه ها دریدند و مبهوت که چرا پدر آنها این چنین کردی و چنان نمودی؟ و در میان آنان پسر ارشد که گویا عقده مال داشت و در پدرسوختگی و دریوزگی و لاشخوری دست همه دولتمردان از پشت محکم بسته بودی و جند لگد هم به پدرش زده بودی، امرار معاش پدر خویش همی تحسین کردی و با خود گفتی این پدر من آنقدر مال مال کرد همانا ندانست راه پول دراوردن به من اموخت و من از این پس به کفن دزدی خواهم پرداخت. القصه پسرارشد به کفن دزدی پرداخت و او افزون بر دزدیدن کفنها چون عقده هوموفوبیا داشتی یک چوب ضخیم نیز در ک-ون هر میتی فرو میکرد و میت را بدون کفن و با چوبی در مقعد رها ساختی. مردم چون این وضع بدیدند سخت متحیر گشتند و همه هم کف و متحدا صدا سردادند که خداوند بیامرزد پدر و مادر کفن دزد اولی را که فقط همی کفن دزدیدی و صد نفرین بر پدر این کفن دزد دومی که افزون بر دزدی کفن، چوب نیزدر ک-ون مردگان ما فرو میکند! شیخ چون حکایت بدینجا رساند باز خنده ای کرد و رو به مریدان همی گفت خودتان صد مفصل بخوانید از این مجمل و همیشه از برای پدر کفن دزدان اولی آمرزش بطلبید. چون مریدان این سخن شنیدند نعره ها زدند و گریستند. شیخ ناگاه فریاد زد: زهرمار! هرچه من میگویم شما گریه میکنید! و از آن پس مریدان خنده ها کردند و بشکن ها زدند...

سودوکو 16

وشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389 ساعت 19:29 شماره پست: 36
اصغر روی چمنها نشسته بود و با خودفکر میکرد شاید اتفاقاتی که تا کنون برایش افتاده بود به همان شبی مربوط میشد با رخ دادن آن افاق درصدد تغییر مسیر ذندگی او بود. همان شبی که اصغر خسته از انجام کارهای مربوط به تسویه در یگان ارشد و گرفتن کارت پایان خدمت و همچنین دلشکسته از مرگ سپهر به رختخوابش میرفت تا شب دیگری را به یاد دلبر محبوبش بگذراند. دو هفته از مرگ سپهر گذشته بود ولی اصغر هنوز نتوانسته بود احساس خاص ناشی از فقدان دلبرش را بشناسد. او از همان وقتی که با سپهر خداحافظی کرده بود و شبهایی که در حیاط زندان محل خدمتش با خود و اشیا اطرافش درددل میکرد همواره این تصور را در ذهن داشت که دیگر هیچگاه دلبرش را نخواهد دید. شوکه نبود اما دلش بسیار شکسته بود. حس عجیبی او را فرا گرفته بود. شانه هایش سنگین شده بود گویی بار سنگینی روی دوشش قرار داشت. آن سرزندگی و سبکبالی گذشته جایش را به سنگینی و رخوت داده بود. تا قبل از مرگ سپهر از انجام هیچ کار سخت و طاقت فرسایی هراس نداشت و با روحیه ای قوی از پس همه چیز بر می آمد. اما پس از غلبه شدن این حس، احساس سردرگمی میکرد و پریشانی. نه اینکه افسرده باشد یا آشفته از مرگ دلبر چرا که مرگ سپهر را از قبل پیش بینی کرده بود و خودش را برای آن آماده ساخته بود. با خود فکر میکرد مثلن وقتی با جسم بیجان دلبرش روبرو شد ناگهان شیون و ناله سردهد و اشک بریزد و مدام خدا را بخاطر این فراق و جدایی نکوهش کند بعد با خود فکرکرده بود شاید اطرافیان سپهر با دیدن آن حرکات اغراق آمیز مشکوک شوند و فکرهای دیگری کنند. البته همه در محل آن دو را به عنوان دو دوست صمیمی می شناختند و اگر اصغر در مرگ دوستش اینگونه ناله و شیون هم میکرد چندان جای تعجب نبود. با این وجود با خود فکر میکرد که مادر سپهر هم ممکن است این رفتار را داشته باشد و نوع برخورد او با مرگ سپهر شاید چندان خوشایند نباشد. کمی بعد تصمیم گرفته بود سنگینتر رفتار کند و با شنیدن مرگ سپهر مثل مردها که آرام و سنگین گریه میکنند و چهره خود را در هم میکشند رفتار کند. او حتا این فکر را هم کرده بود که اصلن گریه نکند و لی در عوض مغموم باشد و همه بگویند او غصه ناشی از مرگ دوستش را در خود ریخته است و آن را به سختی تحمل میکند و هر آن ممکن است کنترل خود را از دست بدهد و به زاری و شیون بپردازد.
وقتی خبر مرگ سپهر را شنید همه این افکار از ذهنش پاک شد و جایش را به نوعی احساس عجیب داد که تا آن شب او را مسحورخود کرده بود. با دیدن جسم بیجان سپهر عکس العمل خاصی از خود نشان نداده بود. با بهت و با رفتار بقیه اعضای خانواده سپهر نشسته بود و ناله ها و شیون آنها را میدید. اما انگار رفتار آنها هم از قبل تدارک دیده شده بود. مادر سپهر آرام و سوزناک گریه میکرد و خواهر بزرگش با شیون بیشتری در مرگ برادرش اشک میریخت و برادر خردسال سپهر نیز به تقلید از بقیه گریه میکرد.پدرش نیز همچون همه پدرهای دنیا مغموم بود و آرام میگریست. سایر اطرافیان نیز در یک حرکت هماهنگ شده عزادار بودند گویی همه آنان همچون اصغر از قبل مرگ سپهر را پیش بینی کرده بودند.
اصغر آن شب داخل رختخوابش تمام این جریان را در ذهنش مرور میکرد و با خود می اندیشید که این احساس سنگینی و سردرگم بودن آیا ناشی از مرگ دلبر است و یا اینکه بیشتر نگران خودش و آینده اش و تنها ماندش بود؟ با خود می اندیشید آیا او واقعن سپهر را دوست داشت و به او عشق میورزید و یا اینکه زیبایی و دلربایی سپهر بود که امیال او را تحریک میکرد و صرفن برای ارضای این امیال بود که به سپهر دل بسته بود؟ با خود فکر میکرد که اگر او عاشق واقعی سپهر بود باید همراه با مرگ سپهر او هم می مرد و دنیا بدون دلبرش دیگر اهمیتی نداشت. با خود فکر میکرد عشق بین آنها شاید یک عشق واقعی نبود که سپهر او را تنها گذاشت و رفت و اصغر نیز در جوابش بی تفاوتی اختیار کرده بود. اما از طرفی دیگر وقتی به لحظه های شاد و پر احساسی که با یکدیگر داشتند فکرمیکرد، وقتی به انتظار کشیدنهای روزانه و به عشقبازی های شبانه ای که داشتند میاندیشید و به آن شبی فکر میکرد که فهمید سپهر بیمار است و باید برای معالجه به کشوری دور سفر کند و غم و اندوهی که او را فرا گرفته بود و آن خداحافظی با شکوهی که با او داشت می اندیشید، با خود فکر میکرد همانا شاید آن دو واقعن به یکدیگر عشق میورزیدند و عشق چیزی نیست مگر همین لحظه ها و همین احساسات سکرآوری که دو نفر میتوانند نسبت به یکدیگر داشته باشند.
اصغر در رختخواب خویش به این چیزها فکر میکرد که ناگهان سردرد شدیدی او را فراگرفت. از درد شدید چشمهایش را محکم فشرد و نفسش را درسینه حبس کرد. درد هر لحظه بیشتر میشد و اصغر حتا نمیتونست کوچکترین صدایی کند و یا چیزی بگوید. دندانهایش را به هم میفشرد و دستاش را مشت کرده بود و بدنش را سفت نگه داشته بود تا بتواند آن سردرد شدید ناگهانی را تحمل کند اما هیچکدام از این کارها مشکلی را حل نکرد و درد همچنان در سرش رو به افزایش بود و به حدی رسید که او برای چند ثانیه بیهوش شد اما دوباره به هوش آمد چرا که آن سردرد از حالت یکنواخت و همگن به صربات سریع و متناوب تغییر شکل داده بود به نحویکه او حتا ازبیهوش شدن نیز عاجز گشته بود. لحظه ای با خود فکر کرد شاید لحظه مرگش فرا رسیده و این درد نیز درد ناشی از مرگ است و آرزو کرد کاش هرچه زودتر بمیرد تا از این درد نیز خلاصی یابد. اما نه تنها این اتفاق نیفتاد بلکه متوجه شد درد آرام آرام از سرش به سمت ناحیه گردن حرکت میکند به نحویکه او نمیتوانست گردنش را حتا اندکی تکان دهد و به سمتی بچرخاند چرا که مثل تکه سنگی سخت و انعطاف ناپذیر گشته بود. درد اما به آنجا نیز اکتفا نکرد و همینطور به سمت پایین حرکت میکرد و تک تک سلولهای وی را میپیمود و آنها را به لرزه در می آورد. او همچنان بدنش را سفت نگاه داشته بود و آنقدر شوکه بود که نمیتوانست حرفی بزند و یا فریادی کند و پدر و مادرش را صدا کند به یاریش بشتابند. با خود فکر کرد وقتی آنها صبح با جسد بیجان او روبرو شوند چه عکس العملی خواهند داشت؟ از این فکر برخود لرزید و سعی کرد فریادی بزند تا شاید بتواند آنها را که در اتاق کناری خفته بودند از خواب بیدار کند اما تلاشش بی ثمر بود. درد همچنان به سمت پایین حرکت میکرد تا اینکه تمام بدنش را فرا گرفت بدون اینکه حتا ذره ای کاهش یابد. دردش به گونه ای بود که او را از هوش هم نمیبرد و او درمانده بود که چگونه آن را تحمل کند و چرا مرگ او فرا نمیرسد که حداقل از این عذاب وحشتناک رهایی یابد. آنچنان به هم فشرده بود که دیگر اختیار بدنش دست خودش نبود. با خود فکر کرد بهتر است یکبار دیگر تلاش کند تا شاید بتواند فریادی بزند. بدنش را شل کرد و سعی کرد دندانهایش را از هم باز کند تا بتواند نفسش را آزاد کند. مبدانست زندگیش به این فریاد بستگی دارد. تمام نیرویش را یک جا جمع کرد ناگهان فریاد کشید :
خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

حس زل

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آذر 1389 ساعت 17:42 شماره پست: 35
حس غريبي كه يك مرغ مهاجر دارد. كمي دلتنگ هستم. حس درس خواندن ندارم. حس پاكنويس كردن و يا مطالعه هم ندارم. حوصله موسيقي و يا آواز گوش دادن هم ندارم، حس گپ زدن و يا چرت و پرت گفتن هم ندارم. حوصله هيچ كاري را ندارم. خوابم هم نمي­آيد. فقط دلم مي­خواهد يك كار انجام دهم. بنشينم يك جايي و زل بزنم به چيزي مثل رودخانه يا چشمه يا باران يا حركت اتومبيل­ها در خيابان، يا اينكه زل بزنم به صفحه يك تلويزيون روشن كه در حال پخش يك مسابقه فوتبال است آن هم از نوع اروپايي­اش. يادم مي آيد زماني وقتي كه در خوابگاه بودم همين حس به من دست داد و در سالن تلويزيون همين طور زل زده بودم به صفحه تلويزيون ولي اصلا حواسم به آن نبود. فقط گهگاهي اسم اينترميلان به گوشم مي­خورد. يك نفر آمد پرسيد بازي كجا و كجا است؟
من هم نمي­دانستم همين طوري از خودم گفتم: اينترميلان و فلان­جا !
با تعجب پرسيد: كجا !؟
من هم گفتم : فلان­جا و سريع از آنجا خارج شدم تا آن پسر قيافه­ام را به­خاطر نسپارد كه بعدها هر وقت مرا ببيند به دوستانش بگويد اين پسرك اندكي خل است يا اينكه در دلش به من بخندد چون حاليش نيست كه وقتي "حس زل" به آدم دست مي­دهد ديگر دست خودش نيست؛ همين­طور مثل تكه چوبي كه در يك اقيانوس شناور است، آدم هم در دنياي بيكران درون خويش و البته اندكي هم بيرون خود شناور است و مدام به اين سو و آن سو مي­رود تا اينكه به صخره­اي بخورد و درب ­ و­داغان بشود يا به ساحلي برسد و سر و ساماني به خود بدهد.

منجم

مدتيه كه عضو منجم شدم. قبل از اينكه عضو بشم جو بدي عليه منجم توسط بعضي از دوستان بلاگر ايجاد شده بود و من تصور ميكردم اونجا يه آشفته بازار واقعيه. اين مدتي كه عضو منجم بودم اين محيط از نظر من يه محيط با تعاريف خاص خودشه و ما نميتونيم انتظار داشته باشيم مثلن مفاهيم كت و كلفت و عميق مربوط به جنبش مبارزه با هوموفوبيا رو اونجا پيدا كنيم چرا كه بيشتر افراد با اهدافي مثل پيدا كردن دوست و بي اف و يا صرفن عمل س-ك-س عضو منجم شدن. من فكر كنم مشكل بعضيا اينه كه با يه هدف خاص به اين محيط وارد شدن و بعد با افراد ديگه اي كه هدف ديگه اي داشتند تماس برقرار كردن و اين تماس منجر به مسائلي شده كه براشون مطلوب نبوده. كسي كه به دنبال يه بي اف دائمي هست با كسي كه فقط به دنبال س-ك-س هست فرق داره و اين به معناي نفي و يا نكوهش هيچكدوم نيست بلكه به اين معناست كه ما بايد بدونيم چي ميخوايم و همچنين هدف طرف مقابل رو هم بدونيم و البته بايد حواسمون به دروغهايي كه بعضي ها ممكنه تو اين محيط بگن هم باشه تا بتونيم به هدف مورد نظر خودمون برسيم. در كل فكر ميكنم اين شبكه اجتماعي، براي جامعه اي مثل كشور ما مفيد باشه به شرطي كه آگاهانه و عاقلانه ازش استفاده كنيم و نه از روي احساس.