۱۳۸۹ دی ۹, پنجشنبه

کودکانه

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389 ساعت 18:29 : نمی­دانم چرا هرچه قدر بيشتر مي­گذرد، وابستگي و علاقه من به بوستان توحید بيشتر و بيشتر مي­شود। احساس مي­كنم اين محل كمي بيشتر از يك پارك تفريحيست كه اوقات فراغتم را در آن ميگذرانم । حتي ارزش آن از يك خاطره دوران كودكي هم بيشتر شده است। احساس مي­كنم رابطه ما حالا ديگر شبيه به رابطه يك فرزند و مادر شده است। مادري كه نگراني ها، اضطرابها، بديها و خوبي هاي فرزندش را به خوبي درك مي­كند و درست در لحظه نياز به ياريش مي­شتابد। وقتي به لحظه­هاي سخت و پر اظطرابي فكر مي­كنم كه در آغوش اين پارك آن را مهار كرده­ام। وقتي به دلتنگي­هايي مي­انديشم كه در حضور اين پارك آنها را به فراموشي سپرده­ام و وقتي به لحظه­هاي پر از اميدواري و نشاطي فكر مي­كنم كه از قبل پياده­روي در آن بدست آورده­ام، اين احساس بيشتر در من تقويت مي­شود।
امروز با همين تفكر به سمت پارك رفتم در حاليكه يك كتاب آموزش زبان انگليسي نيز دستم بود. يادگيري در حين پياده روي را به اين سبك خيلي دوست دارم. در يك پياده­روي آرام در محيطي با هواي تازه و تميز، انرژي درون انسان خالي مي­شود و جاي آن را نشاط روح انگيزي فرا مي­گيرد، همزمان مطالب خوانده شده در كتاب نيز آرام آرام و تدريجي وارد ذهن شده و در اعماق آن رسوب مي­كند.
دم غروب است و كمي شلوغ. نگاه كردن به آدمهاي مختلفي كه هركدام به نحوي در حال تسويه حساب با كشمكشهاي دروني خويش هستند نيز در نوع خود لذتبخش است. در حال عبور از يك معبر نسبتن باريك هستم كه يك كودك تقريبن ده ساله سوار بر دوچرخه قصد دارد به سرعت از كنارم عبور كند. حس شيطنتم دوباره گل مي­كند و هنگام عبور، در يك لحظه دستم را جلوي صورتش گرفته جلوي ديدش را مي­گيرم و به سرعت نيز عقب مي­كشم. او نيز در اين حالت لحظه­اي تعادلش را از دست داد اما به سرعت خود را كنترل كرده و غرغر كنان از من دور مي­شود. فكر كنم كمي بخت با من يار بود كه اين شيطنت منجر به سقوط او از روي دوچرخه نشد. اين حادثه را فراموش كرده و دوباره مشغول مطالعه مي­شوم. اما ظاهرن داستان هنوز ادامه دارد. پس از چند دقيقه آن پسر دوباره در يك معبر ديگر قصد عبور داشت. اين دفعه به اندازه کافی از من فاصله داشت كه قادر نبودم همان عمل را دوباره تكرار كنم! وقتي به من رسيد سرعتش را كم كرد و با تمام وجود به سمت من فرياد زد:
خرخون!
و به سرعت رد شد. نوعي انتقا­م­گيري محسوب مي­شد. البته برايم جالب بود. سعي كرده بود چيزي بگويد كه زياد هم بي­ادبي نياشد مثل اينكه به يك آدم ثروتمند بگويند خرپول و يا به يك آدم قد بلند بگويند نردبان. البته مورد دوم کمی رکیک تر است. با خود گفتم خوب است خرخوني واقعي مرا نديده است وگرنه بايد به دنبال واژه شديداللحن­تري مي­گشت. با اين انتقام گيري تقريبن بي­حساب شده بوديم . دوباره به راه خودم ادامه دادم و و لغات نسبتن مشكل انگليسي را همراه متنها و جملاتش وارد ذهنم مي­كردم. آن طرف پارک با صحنه جالب دیگری رویرو شدم. یک مرد جوان ماشینش را کنار جاده پارک کرده بود و این طرف جوی آب، داخل محوطه پارک به شدت در حال مشاجره با پسرش بود در حالیکه پسر او فقط دو یا سه سال داشت. چون نمی توانست حرف بزند فقط گریه می­کرد. و پدرش طوری با او جر و بحث می­کرد انگار در حال مشاجره و توبیخ همسرش است :
- بهت گفتم اون دفعه تو رو بردم حالا نوبت داداشته میفهمی!
یک نفر دیگر هم با من در حال تماشای این صحنه بود. هچکدام نتوانستیم جلوی خنده خود را بگیریم و ناگهان همزمان رو به سمتی که آن مرد جوان متوجه نشود زدیم زیر خنده…
پس از اينكه يكبار به طور كامل دور پارك قدم زدم دوباره به همان محل حادثه رسيدم. و آن پسر دوباره همانجا بود. اين دفعه سوار بر دوچرخه نبود. داشت يك چرخ مخصوص نوزادان كه کودکی نيز در آن بود را هل ميداد. احتمالن برادر كوچكش بود. خانواده­اش هم كمي آن طر­ف تر روي چمن در حال گل گفتن و گل شنيدن بودند. وقتی مرا دید کمی کنجکاوانه و البته آماده برای عکس­العمل نگاهم کرد. برای اینکه همه چیز مسالمت­آمیر تمام شود لبخند دوستانه­ای زدم و او نیز در جواب خنده­ای کرد و دوباره از کنار هم رد شدیم. من به سمت خانه حرکت کردم و او نیز در دنیای خود مشغول بازی شد در حالیکه به شدت به دنیای کودکانه او غبطه می­خوردم.

اصرارالتوحید- آه و ناله

روزی فرزند رشید اسلام سیتی با جمله مریدان از بازار شدی و در بستان توحید قدم زدی و گفته ها گفتی که ناگاه شیخ بزرگ ما، آن عارف لحظه های خویشتنگاه، فرزند رشید اسلام سیتی، جوانی دید که در جمال کمال بود و در خیال مثال ولی در برون بس آشفته حال. بر زمین خدا گام برداشتی و مدام آه و ناله کردی. شیخ کنجکاو گشت کاین جوان رعنا چرا باید اینگونه آه و ناله کند؟ سخن با مریدان گفت و از آنان خواست تا از پی علت برآیند. یک از مریدان دانا گفت یا شیخ شاید او گشنه است و جوع درونش زخمه ای بر گلویش زده و ناله سرداده. شیخ گفت احسنت. پس فی الفور رفت از آن مرد گنجشک بریان فروش حکایت قبلی چند سیخ گنجشک بریان گرفت و چند دانه بلال کباب شده هم بدان بیفزود و بر طبقی نهاد و نزد جوان رفت و گفت: ای جوان! از این طعام خوش گوارا تناول کن که کم از مائده آسمانی نباشد و شکرخداوند گوی که گفته اند هر لقمه ای که فرو میرود ممد حیات است و چون از پس درآید، مفرح ذات درهرلقمه ای دو نعمت موجود و بر هر نعمت شکری واجب! جوان نگاهی به طبق بیفکند و یک "ایشششش... گنجشک با مزاجم سازگار نیست" گفت و به مسیر خود ادامه داد و شیخ را در خماری عظیمی فرو گذاشت. شیخ دوباره در مریدان شد و ماوقع گفت در این هنگام یک از مریدن کریه المنظر و کوته فکر گفت استاد من بگم؟ گفت بگو. آن کریه المنظر باز گفت بگم؟ بگم؟ شیخ چون این سخن بشنید سخت بر آشفت در اضطراب امد و نعره زد هیچ مگوی و خاموش باش و که جمله مصیبتهای عالم از این بگم بگم های توست و اصلن چه کسی تو را در این جمع عارفان و شاهدان راه داده است؟ آن مریدنمای کوته اندش چون این سخن بشنید نعره ای بزد به بیابان گریخت و پرزیدنت کوچکی شد. القصه. شیخ مانده بود که چرا این جوان همچنان آه ناله میکند و دردش چه باشد؟ یکی دیگر از مریدان در این حال قدمی نهاد گفت یا شیخ شاید او فقیر است و نیازمند دینار و درهم. شیخ گفت آری انصاف باشد که در این ملغمه او را بیازماییم. فی الفور طبقی دیگر بساخت و در آن اشرفی ها نهاد و باز به سرغ جوان رفت و گفت ای جوان از این اشرفی ها برگیر و بر زخمهای زندگیت بزن و دیگر اه و ناله مکن. آن جوان چون طبق طلا دید باز نگاهی بی تفاوت کرد و به مسیر خود ادامه داد. شیخ باز در اندیشه رفت که چرا این بار هم صفرا فزود و راهکارش جواب نداد. مرید دیگری گفت ای شیخ شاید این جوان مجرد است و عاشق و نیاز به تشکیل خانواده دارد. شیخ دوباره گفت بارک الله مرید دانای من. این دیگر خودش است و دوباره فی افور کنیزکی زیبا را درهمی داد و گفت نزد آن جوان برو و با او عشقبازی کن. کنیزک اینگونه کرد ولی آن جوان حتا نگاهی نیز از نظر پاک بر آن کنیز نکرد و همچنان به راه خویش رفت و همچنان با هر گامی که بر داشتی آه و ناله بسیار کردی. شیخ این بار نیز ندانستی علت چه باشد و همچنان در کف این بود که این جوان چه دردی دارد که طعام و طلا و کنیز را پس میزند. شیخ رشید در این افکار کار خود بساختی که ناگاه یک از مریدان زیبا روی خوش منظر گفت یا شیخ شاید این جوان از جامعه دگرباشان است و میلی به زنان ندارد. چرا در این مورد لختی نیندیشیم؟ شیخ چون این سخن بشنید سخت شاد شد چهره از هم بگشود و گفت بارک الله مرید خوشگل من. راست گفتی. این جامعه گی از همه جهت تامین است و فقط مانده تا بی اف خویش بیابد و زندگی عاشقانه در پیش گیرد. حال خودت برو و مسئله با وی درمیان گذار. آن مرید خوشگل به نزد جوان رفت و گفت ای جوان زیبا بیا و با من اندکی ترای کن. باشد که بی افان خوبی باشیم از برای هم. آن جوان کما فی سابق نگاهی بی تفاوت به مرید زیبا کرد و به راه خویش ادامه داد چونان که اصلن از مادر استریت زاده شده است. مرید چون بازگشت و ما وقع به شیخ گفت شیخ هنگ کرد و آشفته شد و در اضطراب آمد و همچون آدمک یاهو مسنجر موهای خودش را بکند و فی الفور نزد آن جوان رفت و گفت ای جوان چه بسا تو مرا دیوانه کردی. آخر این مرید خوشگل ما که همه اندر کف او هستند چه ایراد دارد که حتا یک ترای ناقابل با وی ننمودی؟ تو چته؟ دهان ما را سرویس نمودی. جوان نگاهی عمیق به شیخ کرد و گفت یا شیخ من اگر آنقدر کالیبرم پیین بود و تنبل نبودم، همت میکردم و این ریگی که در کفشم جا خوش کرده است را در می آوردم تا اینقدر مرا نیازارد و باعث آه و ناله من نشود. شیخ چون این سخن شنید سخت شگفت آمد و در تحیر گشت و فهمید که حسابی سرکار رفته است {همچون خوانندگان وبلاگ} و نزد مریدان شد و با حالتی معتمد به نفس همانا گفت نتیجه اخلاقی این حکایت آن باشد که هرکس زیاد آه و ناله کند بی شک ریگی در کفش خویش دارد. مریدان چون این سخن بشنیدند نعره ها زدند و بسیار گریستند.

رطب خورده منع رطب چون کند؟

این شعر زیبا را آقای خمینی سروده است:
"من به خال لبت اى دوست گرفتار شدم
چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم
فارغ از خود شدم و کوس اناالحق بزدم
همچو منصور خریدار سرِ دار شدم..."
آقای خامنه ای هم در جواب این شعر را سروده اند:
"تو که خود خال لبی از چه گرفتار شدی
تو طبیب همه ای از چه تو بیمار شدی
تو که فارغ شده بودی ز همه کون و مکان
دار منصور بریدی همه تن دار شدی..."
نتیجه : خودشان برای همدیگه اشعار عاشقانه در میکنن بعد به ما میگن همجنسگرایی بد است! تازه ازکلمات رکیک هم استفاده کردن(مصرع سوم شعر آقا!)

سودوکو 13

- سودوکو بازی قمار نیست که ریسک کنی و یا یکی بدی و یکی بگیری. توی سودوکو باید با چشم باز جلو بری و تمام جوانب رو در نظر بگیری. اگه یه خونه اشتباه پر بشه دیگه همه چیز تمومه -
سپهر روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود و به سقف آبی آسمانی رنگ آن خیره شده بود. هر از چند گاهی نگاه از سقف برمیداشت سر بر میگرداند و از پنجره به تاریکی بیرون و ماهی که حالا یک هلال کامل شده بود مینگریست و همچنین به انتهای شاخه ای از درخت بزرگ و زیبای سدروس که خودش را به نوک هلال ماه رسانده بود. سپهر عاشق سدروس بود. خودش آن را سدر اطلس مینامید. درختی زیبا از خانوده سرو که با شاخه های پلکانی و برگهای زیبای سوزنی کوچکش آدم را یاد بهشت و باغهای زیبای داستانهای اساطیری می انداخت. سپهر همیشه آسمان شب و دنیای زیر نور ماه را بیشتر از آفتاب روشن روز دوست داشت چرا که زیباترین خاطراتش مربوط به دنیای زیبای شب بود. بیشتر اوقات شبها با دلبرش بود. در کنارش در محیط باز و در کوچه های خلوت احمد آباد مستوفی قدم میزد و با او بود که از تمام دغدغه هایش میگفت و با او بود که پرده از احساسش برمیداشت و با او بود که به نوعی سکینه و آرامش درونی میرسید. چیزی که بیش از همه دوست داشت سادگی و خلوص درونی دلبرش بود به نحویکه وقتی به چشمانش خیره میشد همه نگرانی ها و پیچیدگیهای زندگی اش محو میشد. چه شبهای زیبایی و دلنشینی که در آغوش او به صبح رسانده بود و چه اوقات شورانگیزی که با لمس اندام پر جذبه او تجربه کرده بود و اکنون او تنها و کیلومترها دورتر از دلبرش روی تخت بیمارستان نشسته بود و با خود می اندیشید. سپهر از آن آدمهایی نبود که از مرگ بترسد و یا آنهایی که برای لحظه ای بیشتر زندگی دراین دنیا از همه چیز بگذرند و التماس دیگران را بکنند. شاید تمام دغدغه سپهر این بود که میدانست به زودی از این دنیا خواهد رفت و بیماری اش درمانی ندارد و دلبرش پس از او تنها خواهد ماند و این تنهایی او را آزار خواهد داد و او از اینکه دلبرش از تنهایی رنج ببرد رنج میبرد. او میدانست چند روز دیگر عمل جراحی سنگینی خواهد داشت و همچنین میدانست احتمال موفقیت آمیز بودن این عمل خیلی کم است و اینکه دوباره بتواند به زندگی برگردد فقط یک خوش بینی محض است. اما این موضوعی نبود که ذهن او را آن شب مشغول کرده بود. او به موضوع مهمی می اندیشید و با خود فکر میکرد حال که چند روز بیشتر از عمرش نمانده است، حاضر است از همین چند روز نیز چشم پوشی کند و در عوض دلبرش پس از مرگش بیتاب نباشد و تنها نماند. با خود فکر میکرد اگر خدایی که او را خلق کرده است پیشنهادش را میشنید و آن را عملی میکرد دیگر هیچ غصه ای نداشت. سپهر میدانست چیزی که از خدا میخواهد بسیار گرانبها و ارزشمند است و او نیز باید گرانبهاترین متاعش را در ازایش بپردازد و هرچه با خود فکر کرده بود چیزی با ارزشتر از زندگی اش ندیده بود. زندگی که چند روز بیشتر نمانده بود و با این وجود حاضر بود از آن چند روز هم بگذرد و در عوض دلبرش را تنها و غمگین نبیند. هیچ چیز در دنیا برایش ناراحت کننده تر از این نبود که دلبرش را غمگین ببیند. با اینکه آنها بارها با هم مشکلات خاصی را تجربه کرده بودند. بارها با هم جدال لفظی داشته اند. بارها از یکدیگر دلخور شده بودند و بارها دور از چشمان یکدیگر غصه خورده بودند اما رابطه شان به مرحله ای از بلوغ رسیده بود که او اکنون غصه های دلبرش را غصه های خویش میدانست و شادیهای او را نیز شادیهای خویش. سپهر دوباره سرش را برگرداند و به سقف آبی آسمانی رنگ اتاق بیمارستان خیره شد. سعی کرد دوباره چهره دلبرش را در ذهن مجسم کند. دلش میخواست در این لحظات، آخرین تجسم نیز از آن او باشد. چشمهایش را بست و دوباره او را مجسم کرد که در کنارش نشسته و آرام آرام نوازشش میکند. چشمهایش را بست او را در آغوش گرفت و به احساس عمیقی رسید. آنچنان عمیق که دیگر نیازی نبود چشمهایش را برای دیدن چیز دیگری در این دنیا باز کند.

***
خدا آن بالا نشسته بود و داشت به این جریان نگاه میکرد. همان بالا که همه ما در ذهنمان ساخته ایم و همان خدایی که همیشه به شکل یک تجسم در خیالمان حضور دارد. مثل یک آدم بزرگ و قد بلند و باریک اندام با رنگ پوست سفید که آن بالا روی تخت خود نشسته است و کنترل همه چیز را در دستانش دارد. خدا به هر شکل و تجسمی که در ذهن من و یا شما باشد آن بالا نشسته بود و آرام سرش را از سمت اروپا به سمت آسیا چرخاند و نگاهش را به یک ساختمان نظامی در اسلامشهر دوخت که پسری تک و تنها در حیاطش نشسته بود.

***
سرباز وظیفه اصغر سلیمی نشسته بود روی نیمکت کنار زمین فوتبال حیاط آن ساختمان نظامی و با تیر دروازه آن صحبت میکرد. آن محیط نظامی با روحیه اصغر سازگار نبود و او را دلتنگ میکرد و از آنجایی که نتوانسته بود یک همصحبت مناسب برای خود پیدا کند، هر وقت دلش میگرفت میرفت توی حیاط و با اشیا پیرامون خود صحبت میکرد و مخاطب آن شبش تیردروازه فوتبال.
"راستی بگو بینم وقتی توپ با سرعت میاد میخوره به تو و گل نمیشه بعد حال بازیکنای اون تیم گرفته میشه تو چه حسی داری؟ لابد خیلی حال میکنی ها؟ ضد حال زدن به بقیه بهت حال میده؟ حالا وقتی توپ بخور به تیر افقی بعد زیرطاق بره تو گل چی؟ اونوقت حال تو گرفته میشه! تو جنست از آهنه؟ داستان زندگیتو بلدم. یه زمانی مثل یه تیکه سنگ بزرگ بدون حرکت و ساکت توی یه معدن داشتی واسه خودت حال میکردی. بعد چند نفر با بیل و کلنگ و ماشین و بولدزر ریختن رو سرت تکه تکه ات کردن گذاشتنت پشت یه اسکانیا بردنت کارخونه. اونجا همه تونو ریختن توی کوره بعد زیتون آتیش روشن کردن و بعد هی آتیش داغتر و داغتر شد و همه تون ذوب شدین. اونجا بود که همه آت اشغالایی که توی معدن بهتون چسبیده بود کنده شد و شما خالص شدین و بعد ریختنتون توی یه قالب و یه دفعه سرد شدین و تق تق بریده شدین و رفتین تو انبار برای فروخته شدن. از اونجام بردنتون توی کارگاه و بعد با اره و سنگ فرز و برس، این شکلی درتون آوردن و کاشتنون وسط این حیاط. داری میپرسی اینا رو از کجا میدونم؟ خوب معلومه توی دبیرستان تو کتابمون داستانتو خوندم حالا بین خودمون باشه اون موقع که تو جام جهانی یه بازیکن با همه امیدش شوت میکنه تا دل یه ملتو شاد کنه شما سیخ جلوش وایمیسین نمیزارین گل بشه نمیگید نفرین اون مردم شما رو میگیره؟ ها لابد میخای بگی عوضش اون یکی تیم از اینکه گل نخورده خوشحال میشه و این به اون در؟ فقط بلدین بهونه بیارین. اصلن تیردروزاه های جام جهانی از جنس آهن نیست. مثل شما عقده ای نیست."
چند لحظه سکوت کرد. سرش را برگرداند و به یک بوته خار که از دل آسفالت سفت حیاط بیرون آمده بود نگاه کرد:
" من هنوز تو خلقت تو یکی موندم! با فشار کوچیک ناخنم میتونم همه برگاتو دونه دونه بکنم. امابا کلنگ هم بیفتم به جون این آسفالت باز هم نمیتونم سوراخش کنم. تو چه جوری با اون ساقه ظریفت این کارو کردی؟! میدونی؟ تو منو یاد یه شعر میندازی. سپهر بعضی وقتها یه شعر برام میخوند. فکر کنم از حافظ بود میگفت :
"گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود ولی به خون جگر شود"
تو هم دلت خون شده تا تونستی از دل این آسفالت بیای بیرون ها؟ مثل دل من که خون شده همش بهم میگه دیگه سپهر رو نمیبینم. تازه با هم سازگارشده بودیم. این آخریا دیگه بگو مگو هم نداشتیم. یکی شده بودیم. ای خدایی که اون بالا نشستی! لابد داری حال میکنی ما رو از هم جدا کردی دیگه ها؟ حالا گوش کن میخوام یه معامله باهات بکنم. تو پرش چقدر میخوای به من زندگی بدی؟ پنجاه سال؟ شصت سال؟ اصلن بگو هفتاد سال. من الان بیست سالمه. پنجاه سال دیگه هم ازت طلب دارم. خوب من حاضرم اینو نصفش کنی. نصفشو بدی به من نصفشو بدی به سپهر. دو تامون همون چهل و پنج سال عمر کنیم بسمونه. عوضش با هم هستیم. با همدیگه هم میمیریم.
اصغر دوباره چند لحظه سکوت کرد. شاید داشت فکر میکرد.
ها چیه !؟ گرون حساب کردم؟ خوب باشه ده سال هم بسمونه. ده سال با هم زندگی میکنیم بعد میمیریم. بقیه اش مال خودت. بده به این آدمایی که دارن میمیرن و کلی هم پول خرج کردن و جایی نرسیدن. لابد باز هم میخوای بگی گرونه؟ اصغر دوباره چند لحظه مکث کرد. چشمهایش را بست تا بتواند سپهر را در ذهنش تجسم کند. نگاه های عاشقانه او را دوست داشت و نوازشهای آرامش بخش او را میستود. احساس کرد سپهر تمام وجودش شده و در او حل شده و چیز دیگری او باقی نمانده. همینطور درحال نوازش او بود که سپهرناپدیدشد یک لحظه چشمهایش را گشود. دوباره چشمهاش رابست تا او را تجسم کند اما این بار هرچه کرد نتوانست. چشمهایش را دوباره باز کرد. فکری به سرعت از ذهنش گذشت. سرش را بلند کرد و با لبخندی رو به خدا گفت:
اصلن میدونی چیه؟ بزار من یه بار دیگه سپهر رو ببینم. همه زندگیم مال تو....

***
خدا همچنان آن بالا نشسته بود و داشت به چک و چانه زدنهای اصغر گوش میکرد. شاید شما فکرکنید او میخواست دستش را ببرد جیبش و ماشین حساب اخرین مدلی را که یکی از فرشتگان مقرب پیشکش کرده بود در بیاورد و شروع کن به حساب کتاب کردن و اینکه چقد از عمر اصغر بردارد و به عمر سپهر اضافه کند و یا اینکه ببیند چند روز از زندگی سپهر مانده تا آن را در سینوس زاویه چهل و پنج درجه ضرب کند و به توان عدد پی برساند و درنهایت از ان انتگرال بگیرد تا ببیند چطور میتواند دوباره آن دو را به هم برساند. اما حقیقت این بود که خدای سودوکو یک خدای رمانتیک بود و عاشق داستانهای عاشقانه. شاید به همین علت بود که بین مخلوقاتش جدایی می انداخت تا آنها در غم فراق هم جلز و ولز کنند و او هم آن بالا بنشیند و این صحنه ها را ببیند کیفش را ببرد. شاید باز هم به همین علت بود که اصغر نمیدانست وقتی همان زمان که داشت آخرین پیشنهادش را میداد، روح سپهر در حال عروج به آسمان بود و میرفت که همنشین فرشتگان مقرب گردد و خدا هیچکدام از پیشنهادهای اصغر را نپذیرفته بود. با خود اندیشید: فکرهای دیگری برای او دارم.

دفاع مقدس

بعضی وقتها، بعضی ها آنقدر از یک واژه به نفع خودشان بهره میبرند و آنقدر آن را تکرار میکنند و از آن سوء استفاده میکنند که آن واژه معنای خود را ازدست میدهد و حتا به یک واژه ناراحت کننده تبدیل میشود که با شنیدنش آدم بیشتر یاد سوء استفاده های دیگران از آن می افتد. مثلن تصور کنید واژه ای مثل آرمانهای یک کشور یا یک ملت آنقدر در رسانه های مختلف داخلی ما تکرار شده است که ناخوداگاه انسان به یاد شعارهای سطحی و فریب دهنده می افتد که از آن فقط در سخنرانی های دهان پر کن و ژستهای جاه طلبانه استفاده میکنند در حالیکه این واژه به حدی گسترده و عمیق است که میتوان در مورد آن بسیار سخن ها گفت. کلمه دیگری که این روزها ورد زبان تلویزیون ما شده است و هر کس از راه میرسد آن را لغلغه زبانش کرده است کلمه دفاع است. کاری ندارم که مقصر که بود و چرا بین دو ملت چنین جنگ خانمان سوزی در گرفت اما آنچه میخواهم بگویم این است که در میان این هیاهوی سطحی که بیشتر برای بهره برداری سیاسی به راه افتاده است همین کلمه "دفاع" بیش از همه مورد ظلم واقع شده است و اینکه عده ای فارغ از هرگونه دغدغه سیاسی و یا حزبی فقط و فقط برای دفاع از شهر و کاشانه شان خود را درون آتش انداختند. به هر حال آنهایی که در این جنگ و مخصوصن اوایل جنگ به کام مرگ رفتند هموطنان ما بودند. آنهایی که در بحبوحه جنگ و آتش توسعه طلبی طرفین شاید مثل ما فرصت این را نداشتند بیشتر درمورد خود و مدل زندگی خود فکر کنند و چه بسا بسیاری از آنان هم احساسان ما بودند که آنها نیز این فرصت را نداشتند مانند ما به دنبال یک زندگی ایده ال مبتنی بر همجنسگرایی باشند و یا حتا لحظه ای به گرایش خود بیاندیشند. خوب است به احترام قربانیان و شهدای هم احساس این جنگ لحظه ای سکوت کنیم.